الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)

102

مسند الإمام العسكري (ع) (مسند امام عسكرى ع) (فارسى)

جاى خودش صدا زد : « عمّه ! شتاب نكن كه آن امر نزديك است ! » . حكيمه مىگويد : با شنيدن سخن ابومحمّد عليه السلام نشستم و سوره‌هاى آلم سجده و يس را خواندم و در آن بين كه من در اين حال بودم ، ناله‌اى بلند شد ، به سوى وى شتافتم و نام خدا را بر او بردم ، سپس به وى گفتم : آيا چيزى در خود احساس مىكنى ؟ گفت : آرىعمّه جان ! گفتم : بنابراين آماده و دلگرم باش ! همان است كه به تو گفتم ! حكيمه مىگويد : لحظه‌اى من و او هم را نديديم كه با احساس سرورم به خود آمدم و جامه از روى او برگرفتم ، ديدم آن حضرت در حال سجده است و مواضع سجده‌اش بر زمين ! او را در آغوش گرفتم ، ناگهان ديدم پاكيزه و نظافت شده است ! پس ابومحمّد مرا صدا زد : عمّه جان ! پسرم را نزد من بياور ! او را نزد وى بردم ، دستها را زير كفل و پشت ا و گذاشت و پاهاى او را بر سينه‌اش ، سپس زبان خود را در دهان او نهاد و با دستش به چشمان و گوش و مفاصل وى اشاره كرد . سپس فرمود : « پسرم ! حرف بزن ! » گفت : « گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يكتاى بىشريك نيست و گواهى مىدهم كه محمّد صلى الله عليه و آله و سلم فرستادهء خداست . » سپس به اميرالمؤمنين عليه السلام و بر امامان عليهم السلام درود فرستاد تا به پدرش كه رسيد ايستاد ، سپس باز گفت . آنگاه ابومحمّد عليه السلام فرمود : « عمّه ! او را نزد مادرش ببر تا به وى سلام دهد و بعد نزد من بياور ! » من او را بردم به مادرش سلام داد و دوباره برگرداندم و او را در همانجا ( دامن پدرش ) قرار دادم . سپس ( ابومحمّد ) فرمود : « عمّه ! چون روز هفتم شد نزد ما بيا ! » حكيمه مىگويد : وقتى كه صبح ( همان شب ) فرا رسيد آمدم تا بر